تبليغاتX
دانشجویان دامپزشکی فردوسی مشهد ورودی 88

























دانشجویان دامپزشکی فردوسی مشهد ورودی 88

 

گروه سرود دانشکده ی دامپزشکی تقدیم می کند

 

من و این همه خوشبختی محاله محاله محاله

 

دوکش (آوایی که در هنگام ضربه زدن از دهان پرنده ی مهاجم خارج می شود )

توی بعضی از تکست هام نوشتن: بیشین بینیم باو!

 

:)

 

چقدم قانعه بچه م

 

:X

 

هر کار می کنی بکن. فقط سعی کن رو من نیفتی

 

یعنی می خوام بهتون بگم بچه فیلام آزادی و حقوق اجتماعیشون بیشتر از ماست

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:33 توسط مهدیار دلکش| |

خیلی برام جالبه بدونم موقع سال تحویل آدم خوش ذوقی بوده که دکمه ی مکالمه ی اضطراری با راهبر رو تو قطار شهری فشار بده و به راننده بگه : سال نو مبارک...

.

.

.

همین.

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 13:22 توسط امین شیرازی| |

 


سایبرنایف در حال حاضر پیشرفته ترین ، پرقدرت ترین و دقیق ترین تکنولوژی جراحی رادیویی در جهان میباشد که قابلیت شگفت انگیزی در نابودی تومورهای مغزی ، ریه ، پروستات ، ساقه مغز ، مخچه و ... دارد .سایبرنایف قابلیت آن را دارد که تومورهایی را نابود کند که هیچگاه جراحان تصور درمان آن را نداشتند و یا در منطقه ایی قرار دارد که دست جراح به آن نمیرسد

 

سایبرنایف همکنون در بیش از 19 کشور جهان و 155 مرکز فوق تخصصی سرطان از این تکنولوژی برای درمان انواع تومورهای سرطانی استفاده میشود و تخمین زده میشود از سال 2005 تا کنون بیش از 50 هزار بیمار از توسط سایبرنایف درمان شده اند هرچند که بدلیل جدیدبودن تکنولوژی بسیاری از پزشکان ایرانی آشنایی کاملی با این تکنولوژی ندارند

سایبرنایف با بازوی روباتیک خود بر روی بدن بیمار حرکت میکند و با قدرتی فوق العاده از جهات مختلف به تومور سرطانی حمله میکند و باعث نابودی تومور و متوقف کردن تکثیر سلولهای سرطانی میگردد بدون اینکه به بافتهای سالم بدن بیمار آسیبی برساند . این روبات پیشرفته قابلیت اسکن لحظه ایی از محل تومور را نیز داراست و این بدین معناست که در هر لحظه محل تومور را اندازه گیری میکند و اگر بیمار کوچکترین حرکتی داشته باشد خطایی در نابودی تومور بوجود نخواهد آمد . همچنین این روبات قابلیت تنظیم خود با نفس کشیدن بیمار را نیز دارد و این قابلیت در تومورهای ریه بسیار حیاتیست چراکه که بیمار میتواند در حین نفس کشیدن تحت عمل جراحی رادیویی قرار بگیرد و نیازی به حبس کردن نفس بیمار نخواهد بود



 

نتایج درمان با سایبر نایف :

درمان با سایبرنایف

 

(عکس سمت چپ: قبل از درمان با سایبرنایف , عکس سمت راست: چهار هفته پس از درمان با سایبرنایف)
در این نمونه بیمار زنی 46 ساله میباشد که مبتلا به سرطان سینه و متاستاز در c2 میباشد. او دچار بیماری تهدید کننده ای بوده و در ابتدای درمان کاملا فلج بوده است. این بیمار در 1 ساعت درمان تحت رادیوسرجری سایبرنایف قرار گرفته است.
چهار هفته پس از سایبرنایف توده سرطانی دیگر قابل رویت نیست ( عکس سمت راست). بیمار اکنون قادر به راه رفتن است و زندگی عادی خود را دارد.


ب;رای دیدن نمونه های بیشتر اینجا را کلیک نمایید

مراکز مجهز به سایبرنایف :



بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی یکی از مراکز فوق تخصصی درمان سرطان در جهان میباشد که تمامی تجهیزات درمان و تشخیص سرطان از جمله سایبرنایف و پت اسکن را داراست .

بیماران فارسی زبان زیادی به این بیمارستان جهت درمان مراجعه میکنند

همچنین قیمت هایی که برای درمان با سایبرنایف تعیین شده به نسبت دیگر کشورهای دنیا مناسب تر است و بیماران میتوانند از ارز دولتی استفاده کنند . ه;زینه درمان با سایبر نایف در اینجا ببینید )


  




 
 



 

بیماران میتوانند از طریق آدرس وبسایت این بیمارستان
http:/Persian.beaconhospital. com.my
یا با مشاوران فارسی زبان بیمارستان به صورت مستقیم از ایران به شماره تلفنهای 0060129767342 و یا 0060129767310 تماس بگیرند و مدارک خود را جهت برسی ارسال کنند . در صورت داشتن هر گونه سوال همچنین میتوانید به ایمیل زیر تماس بگیرد
iran@beaconhospital.com.my
طریقه ارسال مدارک بیمار را در اینجا ببینید

 

اطلاعات بیشتر

از این طریق میتوانید به صفحه فارسی فیسبوک درمان با سایبرنایف بپیوندید 

برای اطلاعات بیشتر در مورد تکنولوژی سایبرنایف میتوانید
 

http://www.cksociety.org/ انجمن سایبر نایف
http://www.cyberknife.com/ اطلاعات کامل درباره سایبر نایف و تجربه دیگر بیماران در استفاده از این تکنولوژی
 

 به بیماران سرطانی در مورد این بیماری اطلاع رسانی کنیم.

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط مهدیار دلکش| |

 

انسان مختار است. و او باید بداند که مختار است. مادامی که باور مختار بودن در او رسوخ نکند، قادر نخواهد بود که به حقوق خود دست یابد. و همیشه تن خواهد داد. باور اختیار و آزادی، آتش زنه ی خواستن و حرکت است.

   در آیه ی 108 سوره ی یونس آمده است (خطاب به پیامبر): "بگو: ای مردم! این قرآن که سراسر حق است، از جانب پروردگارتان برای شما آمده است؛ پس هر که بدان هدایت یابد، تنها به سود خود هدایت یافته است و هر که گمراه گردد، تنها به زیان خود گمراه شده است. و بگو: من بر شما گمارده نشده ام و امورتان در اختیار من نیست تا بتوانم رهنمودهای این کتاب را بر شما تحمیل کنم." (قل یا ایهاالناس قد جائکم الحق من ربکم فمن اهتدی فانما یهتدی لنفسه و من ضل فانما یضل علیها و ما انا علیکم بوکیل) پس چگونه است که عده ای خود را بالاتر از خدا و پیامبر می دانند و می خواهند رهنمودهای تراوش شده از ذهن خود را با نام دین و مصلحت، بر دیگران تحمیل کنند؟! چگونه است که عده ای خود را وکیل و ولی و اختیاردار امور دیگران می دانند؟!

   امام من گفته است "مسلمانان واقعی، شاد و سرزنده هستند." غم و اندوه بیش از اندازه را کسانی در ما می دمند، که سودشان در آن است و ما مسلمانان نباید بگذاریم این انحراف بزرگ، بزرگ تر شود. غمگین بودن مردم، خواسته ی همان کسانی است که مدام راه های ارتباطی را می بندند. کسانی که از فهمیده شدن مردم می ترسند. کسانی که از عادی بودن زندگی مردم هراس دارند. کسانی که از راه های مختلف ما را به مرگ می گیرند تا به تب راضی باشیم. کسانی که به جای آزادگی و آزادی خواهی حسین (ع)، تشنگیش را فریاد می کنند...

   گشت ارشاد و جمع آوری ماهواره ها در ایران به همان اندازه مذموم است که منع تحصیل دختران محجبه در اروپا. و همان اندازه که هالووین و گاوبازی و کلیسا محترم است، عزاداری و مداحی و مسجد هم محترم است... اسلام من، دین برخورد با مو و لباس دختران نیست. در دین من، زن جنس دوم نیست. دین من زن را نوع بشر می داند. مانند مرد...

   دختر چادری مسلمانی که هر هفته به نماز جمعه می رود با دختر مسیحی ای که هر هفته کنار دریا آفتاب می گیرد، به یک اندازه محترم است و آن چه متمایزشان می کند، رفتار و اعمالشان است. ملاک تمایز هم وطنی که عکس شهید در اتاقش زده، با جوانی که هر هفته در کلاب ها می رقصد، انسانیتشان است.

   آن زمانی که خداوند بعد از خلقت آدم به خود آفرین گفت، نه اسلام بوده و نه مسیحیت و نه دین های دیگر. پس انسان ها جملگی قابل احترام هستند. ما حق نداریم انسانی را به خاطر دین یا عقیده یا پوششش مورد استهزا یا سوال قرار دهیم. ما فقط می توانیم انتخاب کنیم که کدام تفکر یا انسان را در حلقه ی نزدیکان خود راه دهیم.

   اسلام من در این دنیا در مورد خوبی انسان ها قضاوت نمی کند. قرآن من گفته است: لا تجسسوا... (در زندگی یکدیگر سرک نکشید.) امام اول من گفته است: اگر کسی را شب در حال گناه یافتی، صبحش بر او گمان بد نبر؛ شاید توبه کرده باشد.

   قضاوت دین من در دنیای دیگر است. آن هم فقط بر اساس کارهای خوب و کارهای بد هر شخص. آیه ی 35 سوره ی انبیا می گوید: هر انسانی مرگ را خواهد چشید و ما شما را در مدت عمرتان، چنان که باید، به بد و نیک می آزماییم و سرانجام به سوی ما بازگردانده می شوید. (کل نفس ذائقه الموت و نبلوکم بالشر و الخیر فتنه و الینا ترجعون) هر انسانی برای خودش خوب و بدهایی دارد و بر همان اساس قضاوت می شود و باید بتواند پاسخگوی اعمالش باشد. قرآن لا یکلف النفس الا وسعها گفته است و وسع و شرایط زندگی هر انسانی را خدا می داند؛ نه بنده هایی که خود دارای ایراد و خطا هستند. حساب و کتاب هر انسانی با خدای مهربان خود است. و هیچ آدمیزادی حق ندارد عقیده و روش خود را به دیگران دیکته کند و برای خود خدایی کند. حسبنا الله نعم الوکیل، نعم المولا و نعم انصیر.

   غایت و نهایت من انسان کامل شدن است و راهش اسلام. راهی که کوتاه تر می دانمش. دین، تنها یک راه است و هرکس با هر راه و مرام و عقیده ای می تواند با من هم سفر باشد؛ اگر مقصدش انسانیت باشد. اگر دروغ نگوید. اگر غیبت نکند. اگر تهمت نزند. اگر به کسی آزار نرساند. اگر حق کسی را نخورد. و خدا را در نظر داشته باشد.

   ما به دنیا نیامده ایم که مسلمان شویم. ما به دنیا نیامده ایم که نماز بخوانیم یا روزه بگیریم. ما به دنیا آمده ایم که انسان کاملی بشویم و باشیم. نماز می خوانیم که شکرگزاری و احترام گذاشتن را یاد بگیریم. (که اگر خدا را شکر نگوییم، دیگر چه کسی سزاوار شکرگزاری است؟!) نماز می خوانیم که متکبر نبودن و مغرور نبودن را تمرین کنیم. منظم بودن را. روزه می گیریم که انسان با اراده و محکمی شویم. این ها به پیشرفت ما در مسیر کمک می کند. ما مسلمان می شویم که انسان کاملی شویم و بعد از آن به جایگاه ابدیمان کوچ کنیم.

   چندین بار در قرآن بعد از ایمان به خدا، عمل صالح آمده است. (فارغ از جنسیت یا موارد دیگر) آیه ی 7 سوره ی کهف می گوید: ما آن چه را که روی زمین است، زینتی برای آن قرار داده ایم تا بدین وسیله مردم را بیازماییم که کدام یک از آنان کردارش نیکوتر است (انا جعلنا ما علی الارض زینه لها لنبلوهم ایهم احسن عملا)

   در آیه ی 26 سوره ی یونس آمده است: برای کسانی که کار نیکو کرده اند، بهترین پاداش و پاداشی افزون بر آن خواهد بود. بر چهره هایشان هیچ غبار سیاهی نمی نشیند و هیچ ذلتی آن ها را فرا نمی گیرد. آنان اهل بهشتند و در آن جاودانه اند. (للذین احسنوا الحسنی و زیاده و لا یرهق وجوههم قتر و لا ذله اولئک اصحاب الجنه هم فیها خالدون).

   خداوند در سوره ی کافرون خطاب به پیامبرش می گوید: بگو ای کافران قریش! پیشنهاد شما که من بت هایتان را بپرستم تا شما هم خدای مرا بپرستید، هرگز قابل قبول نیست. نه من آن چه را شما می پرستید خواهم پرستید و نه شما پرستنده ی کسی هستید که من او را می پرستم." (قل یا ایهاالکافرون. لا اعبد ما تعبدون. و لا انتم عابدون ما اعبد) و در آخر می گوید: " دین شما برای خودتان و دین من هم برای خودم" (لکم دینکم و لی دین)

و قطعن انسان های سال 2011، از کافران قریش که پیامبر را در کنار خود داشتند، کافرتر نیستند!

 

+ ترجمه ها از آقای سید محمدرضا صفوی و بر اساس تفسیر المیزان بود.

+ نوشتنشم کار خودمه. یکی از پستای قدیمیه وبلاگمه که خواستم شمام بخونیدش. (پیش پیش خودم گفتم که نپرسید)

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 18:50 توسط مهدیار دلکش| |



دوباره رسیدن فصل بهار

دوباره نو شدن قول و قرار

دوباره محبت و آشتی کنون

خوش باشیم تو این دو روز روزگار

دوباره فصل شکفتن دله

دوباره کنار گذاشتن گله

نکنه یه وقتی یادمون بره

که دیگه برنمیگرده این بهار

عید اومده عید اومده بهاره
شادی رو به خونمون میاره

عید اومده عید اومده بهاره

هر چی از خدا میخوای برات هدیه بیاره

دلای بیقرار ثانیه ها رو میشماره

بیا تا دعا کنیم دلخوشی از راه برسه

دلامونو وا کنیم که این روزا مقدسه

هر کی آرزو داره به آرزوشم برسه

لحظه ها رو بشمریم سال نو از راه برسه

بشینیم سفره ی هفت سین بشینیم کنار هم

از خدای مهربن شادی بخوایم برای هم


نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 3:23 توسط مجتبی عباس زاده| |

 

     دوستمون داره سلام می کنه :)

 

قایم باشک به سبک جغد دانا

 

:)

 

داره نیشش می زنه :|

 

 این "نگاه اول" که میگن همینه احتمالن

 

انگار خجالتیه بنده خدا

 

یه اسب تیپیک!

 

:X

 

    + می خواستم یه پست جداگانه واسه افتخار آفرینی اصغر فرهادی بذارم، ولی دیدم نمی تونم حق مطلب رو ادا کنم. پس بسنده می کنم به همین چن تا کلمه ی ناتوان و فقط میگم که افتخار می کنم به اصغر فرهادی!

                                                                               

  وقتی فهمیدم اسکارو برنده شد دقیقن این شکلی شدم:                :))

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 1:58 توسط مهدیار دلکش| |

 

 

زدی به گله ی احساس و غارتم کردی

تو فتنه ای و مرا بی بصیرتم کردی

شبیه زلزله ای، سرزمین قلبم را ...

شبیه شعله ی گرمی، وجود سردم را ...

شبیه اسم عجیبت، عجیب و جذابی

شبیه منظره ای بکر و تازه ای، نابی

نگاه قند و لبانی که ... خنده کم دارد

ستاره آمده تا از تو نور بردارد

"بخند روشنیت را بریز در جانم

که در تهاجم شب های برگ ریزانم"

کسی نگاه تو را مثل من نمی فهمد

کلید، داخل هر روزنی نمی چرخد

نگاه صاف تو، پاکی ساده ای دارد

درون من، گل و لبخند و سبزه می کارد

تو پاک و صاف و زلالی، شبیه یک رودی

تو از زمان ازل در وجود من بودی

صدای ساز "علیزاده" از تو می آید

نوای "مرغ سحر ناله ..." از تو می آید

همیشه با تو پر از حس خوب پروازم

عقاب و سار و قناری و شعر و آوازم

تو واژه نامه ی خوبی و عشق و زیبایی

مرددم که تو؟ ... یا تا همیشه تنهایی؟

هزار حیف که تصمیم من نخواهی شد

ولی چه حادثه ای می شدی اگر می شد

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:35 توسط مهدیار دلکش| |

16-18

14-16

10-12

8-10

 

 

ویروس

فارما2

تغذیه اختصاصی

شنبه

عملیات

عملیات

عملیات

عملیات

یکشنبه

عملیات

عملیات

باکتری اختصاصی

پاتو اختصاصی

دوشنبه

عملیات

عملیات

ویروس

انگل-بندپا

سه شنبه

عملیات

عملیات

عملیات

انگل-کرم پهن

چهارشنبه

 بچه ها ببخشید دیگه اینا رو تلفنی از آقای عرفانی پرسیدم تازه با کلی دعوا!عملیاتا رو نمی گفتند!برنامه کاملو هرکسی که داره بذاره.

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 14:2 توسط الهه مردانی| |

توجه

سلام 

خانم نوروزی گفتن از روز دوشنبه 11/17 باید همه بیان دانشکده،روز 11/18 سه شنبه 2تا4 فوق العاده فارما هستش،امروز فارما همه غیبت خوردیم،دکتر فتحی هم کلی ناراحت شدن،بنابراین سه شنبه حتما بیاید وگرنه 2تا غیبت می خورین

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:0 توسط داوود دلاوری| |

آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ، وقتی روشنی چشمهایت ، در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ، از تنهایی معصومانه دستهایت ، آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت ، و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات ، حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟ آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ، در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ، و آینک آنه ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار تو!

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 13:53 توسط الهه مردانی| |

به زنبوره میگن تا حالا تو ۱۰ دقیقه ۳تا گل خوردی؟!! میگه مگه من استقلالم!!!!😃
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 1:57 توسط مجتبی عباس زاده| |


نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 22:5 توسط داوود دلاوری| |

 

                                                        مصدوم آماده س 

D:

 

نگاهش شبیه یکی از مسئولین دانشکده س. مخصوصن توی امتحانا  :))

:-s

 

حالا خوبه دوتا دندون داره کلن 

 

داره با خودش فک میکنه چرا اینا ازم نمی ترسن. و به نتیجه م نرسیده ظاهرن. (نشانه هایی از یاس فلسفی رو میشه در چهره ش دید.)

 

:)

 

:XX

 

و در انتها حرکتی مخصوص روزای اعلام نمره

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:49 توسط مهدیار دلکش| |

                      بلخره توی این روزا و شبای سیاه، یه ستاره چشمک زد!

   درست چن روز بعد از انحلال خانه ی سینما، جدایی نادر از سیمین فیلم برگزیده گلدن گلوب در بخش فیلم های غیر انگلیسی زبان شد. و اصغر فرهادی بعد از رفتن روی استیج و گرفتن جایزه ش، (به جای تشکرهای معمول از عوامل فیلم یا خانواده ش) از مردم کشور ایران تشکر کرد و گفت مردم ایران واقعن صلح طلبن.

   توی فضای ایران، با شرایطی که همه می دونیم، زندگی کردن خیلی سخته. دیگه چه برسه به فیلم ساختن. چه برسه به فیلم خوب ساختن. چه برسه به فیلمی ساختن که تند تند جایزه درو کنه. چه برسه به ساختن فیلمی که جایزه ی گلدن گلوب رو برنده بشه. و نامزد گرفتن اسکار باشه... پس کلاه بر می داریم به افتخار آبروی سینمای ایران! به افتخار افتخار ایرانیا! ممنون آقای فرهادی!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:18 توسط مهدیار دلکش| |

{جلسه یک}

ص ۱ ،جمله ی "مثل قرص ها ی خوش بو کننده ..." مربوط به گزینه troch,lozenge است.

ص ۵ ،خط ۳ ، disintegrant یا تخریب کننده یکپارچگی

ص ۵ ،خط ۴ ، به کمک کبونیک داخلشان حل می شوند و دی اکسید کربن آزاد می کنند.

ص ۵ ،خط ۱۳ ،مانند قرص های جوشان disintegrant قوی ندارند... .

ص ۵ ،خط ۱۶، دارای شکل تجاری مشترک با oblet .

ص ۶ ،خط۲ ، soft gellatin cap OR soft ellastic cap

ص ۶ ،خط ۹،snap fit: شیاری که باعث قفل شدن بادی و کپ می شود.

{جلسه چهارده}

تمام کلمات "هیدروکائین" به "لیدوکائین" تصحیح شوند.

ص ۱۳۹ ،خط ۷، اسیدی--->آمیدی

ص ۱۴۰ ،خط ۱۰، وجود آدرنالین در لیدوکائین آدرنالینه

ص ۱۴۲ ، خط یکی مانده به آخر، Duration متوسط،Penetration بافتی خوب

ص ۱۴۳ ،خط آخر، SA node حذف شود.

ص ۱۴۵ ،خط ۴، منطقه ای یا regional

ص ۱۴۵ ، شماره ۶،Nerve Block

ص ۱۴۵ ، شماره ۸، جراحی های کسلیک

ص ۱۴۶ ، خط ۳، بلاک کردن عصب شاخ در شاخ سوزی

+ به خدا همه ی تقصیر ها از تایپیست بوده نه از من!

امتحان خوبی داشته باشیم انشالا!تا بعد!

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 21:21 توسط خانم جعفری| |



آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن. 
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. 
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!... 
به سلامتي همه مادراي دنيا... 



پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند ! 



شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ... 




خورشيد 
هر روز 
ديرتر از پدرم بيدار مي شود 
اما 
زودتر از او به خانه بر مي گردد ! 



به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن 
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!! 



سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ، 
نه مرگ ، 
نه ترس ، 
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛ 




سلامتيه اون پسري که... 
.. 
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت... 
.. 
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت.... 
... ... ... ... .. 
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!! 
.. 
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟ 
.. 
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! Sad 




هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم 
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود… 
ولي پدر ... 
... ... ... ... 
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند 
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست 
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد … 
بياييد قدردان باشيم ... 
به سلامتي پدر و مادرها 




(( قند )) خون مادر بالاست . 
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛ 
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛ 
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد! 
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد! 
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش . 



دست پر مهر مادر 
تنها دستي ست، 
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد، 
از تمام دستها بلند تر است... 



پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!! 
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟ 
پسر ميگه : من..!! 
... ... ... 
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!! 
پسر ميگه : بازم من شيرم... 
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟ 
پسر ميگه : بابا تو شيري...!! 
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟ 
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا... 
به سلامتي هرچي پدره 



مادر 
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد 
حتي اگر نگويد... 



سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه 
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش! 



مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! 
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن.... 



پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"... 
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...! 



مردان پيامبر شدند؛ 
و زنان مادر؛ 
قداست پيامبران را توانسته‌اند به زير سوال ببرند؛ 
ولي قداست مادران را هرگز..! 



آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود......... 
ممماااااااااااادددددددررررررر.............. 



تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم" 
تو 15 سالگي : " ولم کنين " 
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم" 
... ... ... 
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون" 
تو 30 سالگي : " حق با شما بود" 
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم " 
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!" 
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...! 
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم... 
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ... 



بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!! 




وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري 



اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد 
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:45 توسط مجتبی عباس زاده| |

 

چه حس خوبی داره این عکس

:)

کاش یه چند ثانیه دیگه این عکسو می گرفتن

:p

داره زیر آب می زنه ها

:)

:(

:(

چه کیفی میکنه این

:)

:X

:X

و در انتها یک حرکت کاربردی برای شبای امتحان:

:D

 

   + یه حرکت علمی بلخره انجام شد توی این بلاگ. به لینکی که سمت چپ اضافه شده (قسمت others) سر بزنید. مطالب علمی جالبی داره.

   + محفل آریایی تان یلدایی (!) و ازین صوبتا.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:36 توسط مهدیار دلکش| |

 

:)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 16:43 توسط مهدیار دلکش| |

:)

بیدها را رسوا کردی

نوبت بادهاست

بافه های مویت را بپوشان بانو

باد را بیش از این دیوانه نکن

بگذار این راز

بین من و روسریت بماند

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:32 توسط مهدیار دلکش| |


دست نوازش 
روزی در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش اموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به ان قدردان هستند نقاشی کنند. 
او با خود فکر کرد که حتما این بچه های فقیر تصاویر بوقلمون و میز های پر از غذا را نقاشی خواهند کرد اما وقتی داگلاس نقاشی ساده ی کودکانه ی 
خود را تحویل داد معلم شوکه شد.... 

او تصویر یک دست را کشیده بود ولی ان دست چه کسی بود؟؟؟؟ 
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند.یکی از بچه ها گفت: 
من فکر میکنم این دست خداست که به ما غذا میرساند... 
دیگری گفت:شاید این دست کشاورزی است که گندم میکارد و بوقلمون پرورش میدهد و..... 
هر کس نظری داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:این دست چه کسی است داگلاس؟ 
او در حالی که خجالت میکشید اهسته پاسخ داد: 

خانم معلم این دست شماست.. 
معلم به یاد اورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می امد 
تا خانم معلم دست نوازشی بر سرش بکشد 
شما چطور ایا تا بحال دست نوازش بر سر کودک یتیمی کشیده اید؟؟بر سر کودکان خود چطور؟؟ 

ای پروردگاری که حیات بخشیده ای مرا,قلبی به من ببخش مالامال از فدرشناسی و عشق. 
ویلیام شکسپیر 

رضایت قلبی.. 
جنگ جهانی دوم مثل بیماری وحشتناکی همه جا را گرفته بود.یکی از سربازان به محض اینکه دید که دوست 
تمام دوران زندگیش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست 
تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق بیرون اورد. 
مافوق به سرباز گفت اگر میخواهی میتوانی بروی ولی هیچ فکر کردی که این کارت ارزش دارد یا نه؟؟ 
دوستت احتمالا مرده و تو هم فقط بخاطر نجات او که غیر ممکن هم هست ممکن است جانت را از دست بدهی! 
حرف های مافوق اثری نداشت.سرباز به نجات دوستش رفت و به شکل معجزه اسایی توانست به دوستش برسد.او 
را از شانه هایش کشید و به پادگان رساند. 
افسر مافوق به سراغ انها رفت.سربازی را که به باتلاق افتاده بود و حالا بیهوش بر تخت پادگان افتاده بود 
معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:من به تو گفتم که ممکننه ارزشش رو نداشته باشه. 
دوستت مرده!!!خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !! 
سرباز:قربان ارزشش را داشت. 
-منظورت چیه که ارزشش را داشت؟میشه بگی؟؟ 
سرباز:بله قربان ارزشش را داشت!چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود من از شنیدن چیزی 
که او گفت احساس رضایت قلبی میکنم........ 
او گفت :جیمز!!!!من میدونستم که تو به کمک من میای...... 
خدا وجود دارد.... 

آرایشگر 
مردي براي اصلاح سر و صورت خود به آرايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلفي صحبت كردند, وقتي به موضوع "وجود خدا" رسيدند. 
آرايشگر گفت: "من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد" 
مشتري پرسيد: "چرا باور نمي كني؟" 
آرايشگر گفت: "كافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو, اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود داشت, بايد درد و رنجي هم مي بود. نمي توانم خداي مهرباني را تصور كنم كه اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد." 
مشتري لحظه اي فكر كرد, اما جوابي نداد, چون نمي خواست جر و بحث كند. آرايشگر كارش را تمام كرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اينكه مشتري از آرايشگاه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند, كثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نكرده. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و رو به آرايشگر گفت: " مي داني چيست؟ به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند!!" 
آرايشگر با تعجب پرسيد: " من اينجا هستم و من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را كوتاه كردم." 
مشتري با اعتراض گفت: "نه! آرايشگرها وجود ندارند, چون اگر وجود داشتند هيچ كس مثل مردي كه آن بيرون است, با موي بلند و ريش اصلاح نكرده پيدا نمي شد." 
آرايشگر گفت: " نه بابا, آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است كه مردم به ما مراجعه نمي كنند." 
مشتري تاييد كرد: " دقيقا! نكته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي كنند و از او حرف شنوي ندارند. براي همين است كه اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد. 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 22:6 توسط مجتبی عباس زاده| |

Design By : Night Melody